شمارهٔ ۷۱۸
حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم
نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر
به نیت که نهاد آن نصیب من دانم
چو من کشیده ام از جور او بسی فریاد
چهها کشید ز گل عندلیب من دانم
نهفته معنى نازک بسى است در خط يار
تو فهم آن نکنی ای ادیب من دانم
دلم به زلف تو چونست ازین غریب مپرس
که شام چون گذرد بر غریب من دانم
صبا چه گفت شنیدی به من رها کن زلف
که عطرسای منم قدر طببه من دانم
کمال غم مخور از درد دل که دلبر گفت
که این علاج نداند طبیب من دانم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.