شمارهٔ ۶۳۳
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش
رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیش
از دیده برفتی و نرفتی ز دل ریش
در هجر تو چندانکه بدیدیم ز گریه
جز اشک ندیدیم که کاری رود از پیش
گرمی نگذاری که سر زلف تو گیرم
بگذار که چون زلف تو گیریم سر خویش
چندان که به گل خاطر بلیل نگرانست
دارم به جمالت نگرانی من از آن بیش
دی کردم از آن غمزه شکایت به لب او گفت
داری هوس نوش مرنج از الم نیش
تا کی کئی اندیشه آزار دل ما
ا ی مرهم جانها زدل ریش بیندیش
بر جان کمال این همه بیداد نو تا کی
شاهان نه پسندند ستم بر دل درویش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.