راز سخن

شمارهٔ ۵۸۸

گر قبول نو فتد از من بیدل سیر و زر

گر قبول نو فتد از من بیدل سیر و زر
هر دو پیش تو فرستم مع شنی آخر
شب که مهمان من آیی من درویش ز آه
سازم از بهر تو بریان همه مرغان سحر
بس کن ای باد صبه این حرکتهای خنک
چند کردن به هوای خود از آن کوی گذر
آنچنان گنج خیال تو غنی ساخت دو چشم
که برفتند بجاروب مزه لعل و گهر
صفت قند لبت کرد مکرر طوطی
پسته گفتش به ادب گو سخن و مغز مبر
خال ها بر لب شیرین تو دانی چه بود
نقطه هانی که نهادند به بالای شکر
دید چشمان تر در دور رخ و گفت کمال
فتنه گر مرد م کاننده درین دور قمر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.