راز سخن

غزلیات

شمارهٔ ۵۶۷

ای به زلف از شیروان عبارترطره از تو تو ازو طرار تر
ابرونی داری و چشم و غمزه ایهر یکی از دیگری خونخوار تر
تو ازو طرارتر یکدگر خونخوارترحقه بازی نیست شیرین کارتر نیست
در همه شهر از دهان تنگ توبر من کار ازین دشوارتر
گفتی از من بگذر و آسان بزیاز من مخلص نباشد بارتر
گرچه باشد یار و غمخوارت بسیداغ هجرش کرد از آن افگار تر
دل خود از درده قدیم افگار بودتا شب هجران بود بیدارتر

چشم بیدارته بخونتر به کمال

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.