راز سخن

شمارهٔ ۴۲۸

رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد

رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد
وصل تو بدینه سینه تمنا نتوان کرد
تا دیده نخست از نظرت وام نگیرد
نظارة آن صورت زیبا نتوان کرد
تا همت عالی نشود رهبر خاطر
اندیشه آن قامت و بالا نتوان کرد
گر نیغ کشد دشمن و گره طعنه زند دوست
قطع از تو و سودای تو قطعا نتوان کرد
در دولت خوبی به گدایان در خویش
لطفی بکن امروز که فردا نتوان کرد
تو دارو و درمان دل و دیده ریشی
بیرون ز دل و دیده ترا جا نتوان کرد
دردی ز تو در جان کمالست که آنرا
الا به وصال تو مداوا نتوان کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.