شمارهٔ ۳۷۶
چشم توام به غمزهٔ خونخوار میکشد
چشم توام به غمزهٔ خونخوار میکشد
آن خونبها بود که دگربار میکشد
ترسم کشند از حسدم بار و همنشین
گر گویم این به کس که مرا بار میکشد
آن قامت چو تیر و دو ابروی چون کمان
پیوسته میکشد دل و هموار میکشد
در انتظار کشتن خود تا به کی چو شمع
میسوزدم چو عاقبت کار میکشد
فکر میان او مکن ای دل که این خیال
تن را تار میکند و زار میکشد
ای آنکه صحتم طلبی زودتر مرا
بنما به آن طبیب که بیمار میکشد
بسیار زنده کرد لبش گفته ای کمال
بسیار هم مگوی که بسیار میکشد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.