راز سخن

شمارهٔ ۳۲۹

باز عید آمد و لب‌ها ز طرب خندان شد

باز عید آمد و لب‌ها ز طرب خندان شد
شادی عید پدیدار تو صد چندان شد
ماه در عید نپوشد رخ و باشد پیدا
پرده برگیر که دیگر نتوان پنهان شد
ابرویت داد به مردم ز مه عید نشان
همه را چشم به نظاره او حیران شد
هر که دیدت چو مه عید شب از گوشه بام
مست چون چشم تو در خانه خود غلتان شد
پسته هر عید گران بودی و بادام به قدر
از لب و چشم تو این عید همه ارزان شد
عادت این است که در عید نخستین بکشد
غمزه را از چه به نا کشتن ما فرمان شد
صبر تا عید دگر چون نتوانست کمال
کرد عید دگر و بر در او قربان شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.