شمارهٔ ۳۲۷
باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد
باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد
بس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد
لطفی کن و تیری دگرم سوی دل انداز
کان تیر نخستین که زدی بر جگر افتاد
پرسیدن یاران کهن رسم قدیم است
چونست که در عهد تو این رسم برافتاد
معذور بود یارم اگر دیر بپرسید
کز کوی وفا خانه او دورتر افتاد
شاید که بروبد همه سرو خرامان
زان سایه که از قد تو بر رهگذر افتاد
گفتیم جوابی نه کم از گفته سعدی
بل کاین دو غزل خوبتر از یکدگر افتاد
این لاف نه در خورد کمال است ولیکن
با رستم دستان بزند هرکه درافتاد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.