شمارهٔ ۲۹۷
آنرا که بر زبان صفت روی او رود
آنرا که بر زبان صفت روی او رود
در هر سخن ز خود رود اما نکر رود
تا عود جان نسوخت به چشمم وطن نساخت
آری پری به خانه مردم بر رود
مرگ خیال عارض او بگذرد به چشم
آن لحظه آب دولت عاشق بجو رود
منشین چو خال بر لب شیرینش ای مگس
نرسم ز لطف پای تو آنجا فرو رود
عمری بیاد رفته همان به که بی لبش
همچون حباب در برجام و سبو رود
کحل الجواهر از نظر افتد مرا چو اشک
در چشم درفشان اگر آن خاک کر رود
سیل سرشک برد بکویت کمال را
هر جا رود گدای تو با آبرو رود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.