راز سخن

شمارهٔ ۱۷۶

سر زلف تو دزد دل های ماست

سر زلف تو دزد دل های ماست
گر آویزی او را از گردن رواست
به بالای لب نقطة خال تو
خطا نیست آن نکته مشک ختاست
صفاهاست با آن دو رخ دیده را
غباری اگر هست از آن خاک پاست
به دور تو صوفی با پوش شد
که از دست تو پیرهن ها فباست
ز من گفته صبر کن نیم دم
از آن روی چندین صبوری کراست
جدا می کند فرقت جان ز تن
قرارم ز دل نیز این خود جداست
کجا شد دلت باز گفتی کمال
تو خود نیک دانی مرا دل کجاست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.