شمارهٔ ۵۶
دلم از شمع رخت در تب و تابست امشب
دلم از شمع رخت در تب و تابست امشب
کارم از نرگس مست تو خرابست امشب
تن رنجور من از دست دل و دیده چو شمع
گاه در آتش و گه بر سر آبست امشب
زحمت خویش ببر از سرم ای مردم چشم
که میان من و او دیده حجابست امشب
ساقیا شمع به پیرامن مجلس بنشان
تا ندانند که ما را سر خوابست امشب
در دل شب اثر نور قمر پیدا نیست
مگر از زلف تو بر ماه نقابست امشب
چشم مست تو ندانیم به مستان ز چه روی
از سر عربده در عین عتابست امشب
دوست مهمان کمال است بیارید شراب
که دل دشمن ازین غصه کباب است امشب
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.