راز سخن

شمارهٔ ۴۳

کعبه کویش مراد است این دل آواره را

کعبه کویش مراد است این دل آواره را
با مراد دل رسان یا رب من بیچاره را
دل در آن کو رفت و شد آواره من هم می روم
تا از آن آواره تر سازم دل آواره را
در میان خار و خارا گر تویی همراه من
گل شناسم خار را دیبا شمارم خاره را
گر از آن دامن باین درویش وصلی می رسد
پاره ای می دوختم این جان پاره پاره را
سوی زلفش رفتم و دیدم که دربند دلست
جز من شبرو که داند مکر این عیاره را
پیش نا اهلان چه حاصل ذکر پردازی کمال
دانه گوهر چه ریزی مرغ ارزن خواره را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.