راز سخن

مثنوی

به امعانی تبریزی یکی گفت

به امعانی تبریزی یکی گفت
چو از شوق برادر شب نمی خفت
که چون در گل بماندی زاشتیاقش
چگونه می کشی بار فراقش
بدو گفت ای رفیق غمگسارم
چرائی بی خبر از کار و بارم
چنین بینی که پیش روی من هست
نمی بینی که از پنجه، شصت من هست
خری کو شست من برگیرد آسان
ز شست و پنج من نبود هراسان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.