راز سخن

شمارهٔ ۳ - شکوه از مفارقت دوستی

چه شد که بی‌سببی پا کشیدی از همه جا

چه شد که بی‌سببی پا کشیدی از همه جا
لوند مشرب و آنگاه خویشتن داری
زر شراب به دستت فتاده است مگر
که رفته رفته ز مستی عزیز دیداری
ز دستگیری اهل هنر عجب دارم
ز روزگار نمی‌آید اینقدر یاری
مگر که در گرو باده کرده‌ای دستار
کنون ز برهنگی سر برون نمی‌آری
بس است بر سر ژولیده، موی ژولیده
بیا که مفت گران جان بود سبکباری
ز چشم یار تو پیغام وصل آورده
به کشور تنت ار آمده است، بیماری
همان به خانهٔ خود زود باز می‌گردد
که قاصدان را رسم است زود رفتاری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.