راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۱۱

ای صبا این دل صد چاک به جانان برسان

ای صبا این دل صد چاک به جانان برسان
شانه تحفه به آن زلف پریشان برسان
به چمن گر گذری ناله‌ای از من نشنو
نغمه تازه به مرغان خوش‌الحان برسان
زاد راهم همه چون دیده عاشق آبست
می رسد ابرتری مژده بمستان برسان
تا دل آبله ها وا شود از رنج سفر
خضر راهی شو و خود را بمغیلان برسان
کار اغیار چو از بوسه رساندی بکنار
بهر ما نگهی تا سر مژگان برسان
هدف ناوک او باش گرت شوقی هست
آتش سینه خود را به نیستان برسان
تا کی ای بخت بری خاک ز جیبم به کنار
یک شب هجر مرا نیز بپایان برسان
خون اگر نیست دلا آهن پیکان بگداز
مدد اشک باین دیده گریان برسان
نوبهارست کلیم اینهمه افسرده مباش
تو هم آخر گل اشکی به گریبان برسان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.