راز سخن

غزل شمارهٔ ۴۹۲

ما که پیش از مرگ آسایش تمنا می‌کنیم

ما که پیش از مرگ آسایش تمنا می‌کنیم
شکوه از بدگردی افلاک بی‌جا می‌کنیم
چون به کوی خاکساری سرکشی از سر نهیم
تا هوای خشت بالین را ز سر وامی‌کنیم
ما خس سیلاب سوداییم و در سیر سلوک
گر به دریا می‌رویم، ار جا به صحرا می‌کنیم
ترک و تجریدی که ما داریم بی‌اجر است، حیف
چون ز رشک اهل دنیا ترک دنیا می‌کنیم
کار فردا را ز ما امروز می‌خواهند و ما
هرچه را امروز باید کرد فردا می‌کنیم
چاره کم کن تا جفای دهر هم کمتر شود
افکند صد عقده در کار ار یکی وامی‌کنیم
بس که هرجا شکوه افلاک و انجم کرده‌ایم
شرمساری می‌کشیم، ار سر به بالا می‌کنیم
گر به کنج عزلت از تنهاییم گیرد ملال
ما و عنقا هردو در یک آشیان جا می‌کنیم
خواه صبر و خواه دل هرچیز گم شد از کلیم
جمله را در کوچه زلف تو پیدا می‌کنیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.