غزل شمارهٔ ۴۶۷
باز عید آمد بغل گیری مینا میکنم
باز عید آمد بغل گیری مینا میکنم
از کجا یاری چو او خون گرم پیدا میکنم
پندگویان کهنه دیوارند و من سیلابشان
منعشان تا چند باید، رو به صحرا میکنم
همچو خار پا به جای خود کسی نگذاردم
با چنین طالع اگر در خاطری جا میکنم
خط دمید، اکنون از آن لب کام دل خواهم گرفت
شام چون شد روزه امید را وامیکنم
بس که بر هم خوردهام سررشته را گم کردهام
خاطر جمع از سر زلفت تمنا میکنم
بر سر خوان بلا تنها نخوردم رزق خود
یک برش زخم ترا قسمت بر اعضا میکنم
شیشه و ساغر کلیم از وضع من آزردهاند
این نه میخواریست قبض روح مینا میکنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.