غزل شمارهٔ ۳۲۷ - در مدح شاهجهان
به راه فقر مرا این و آن نمیباید
به راه فقر مرا این و آن نمیباید
چو راه امن بود کاروان نمیباید
کمال کسب کن اما هنر فروش مباش
دکان خوشست کسی در دکان نمیباید
به روزگار قناعت به هیچ نتوان کرد
مگر برای هما استخوان نمیباید
به راه فقر بلایی چو جمع سامان نیست
اگر به نام رسیدی نشان نمیباید
مرا که روزه محرومیم همه سال است
به روز عید دل شادمان نمیباید
سخن که مبتذل افتاد آسمانی نیست
چو شمع حرف کسی بر زبان نمیباید
کبوتران معانی به برج خویش آیند
برای دزد سخن پاسبان نمیباید
کلیم طایر همت گر آشیان طلبد
جز آستانه شاهجهان نمیباید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.