راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۰۸

بدست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند

بدست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند
از آن بهست که ممنون دستگیر شوند
زمانه بیتو مرا زنده بهر آن دارد
که در جدائی هم دوستان دلیر شوند
بکنج خاطر من پا کشند در دامن
گر از جهان، غم و اندوه گوشه گیر شوند
زبس بدور غمت خوشدلی بر افتادست
بآن رسیده که طفلان اشک پیر شوند
لباس شید ملایم نمی شود بر تن
بچرب نرمی اگر زاهدان حریر شوند
تلاش نام و نشان نیست بیدلان ترا
مگر گهی که به پشت نشان تیر شوند
نمک چشی بکلیم امیدوار بده
ز خوان وصل تو اهل هوس چو سیر شوند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.