غزل شمارهٔ ۱۰۰
نخل امید ز بار افتاده است
نخل امید ز بار افتاده است
باغم از چشم بهار افتاده است
بیحساب است همان درد دلم
نفسم گر به شمار افتاده است
گریه زین تخم که بر سینه فشاند
نالهها آبلهدار افتاده است
برد بر سرکشیام سرکوبی
حیف دستم که ز کار افتاده است
درد را در خور طاقت بدهند
شعله در جان شرر افتاده است
دل ز ما نیست حق رهگذر است
هرچه در راهگذار افتاده است
در دکانم ز کسادی چه که نیست
گرد بر روی غبار افتاده است
اضطراب نگهت از دل ماست
باز چشمت به شکار افتاده است
حسن تو با همه بیپروائی
در پی خون بهار افتاده است
همه جا آه کلیم از پی دوست
گرد دنبال سوار افتاده است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.