راز سخن

غزل شمارهٔ ۸۲

از من غبار بس‌که به دل‌ها نشسته است

از من غبار بس‌که به دل‌ها نشسته است
بر روی عکس من در آئینه بسته است
اندیشه‌ای ز تیر و کمان شکسته نیست
زآهم نترسد آنکه دلم را شکسته است
خوار است آنکه تا همه جا همرهی کند
نقش قدم به خاک ازین‌رو نشسته است
روشندلان فریفتهٔ رنگ و بو نیند
آئینه دل به هیچ جمالی نبسته است
وحشی طبیعتم، گنه از جانب من است
نامم اگر ز خاطر احباب جسته است
بر توسن ارادهٔ خود کس سوار نیست
در دست اختیار عنان گسسته است
کار کلیم بس‌که ز عشقت به جان رسید
ناصح به آب دیده ازو دست شسته است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.