غزل شمارهٔ ۴۲
چند از شرم تو باشد در نقاب
چند از شرم تو باشد در نقاب
رخ بپوشان تا برآید آفتاب
بر سر هر عضو من دردت نهاد
نقطهٔ داغی نشان انتخاب
تا در آب افتاده عکس عارضت
می نیاسوده است موج از اضطراب
بر بیاض دیده از خون جگر
مینویسم خط بیزاری خواب
میکند هر شام در تحتالثری
خاک از رشک تو بر سر آفتاب
دستهٔ گل تحفه میآرد نسیم
تا برد از سینهام بوی کباب
شب کلیم از دیده میبارد سرشک
روز از منزل برون میریزد آب
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.