راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۵

ز آه گرمی آتش زنم سراپا را

ز آه گرمی آتش زنم سراپا را
ز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را
حدیث بحر فراموش شد که دور از تو
ز بس گریسته‌ام آب برده دریا را
ز آه گرم من آتش به خانه افتاده است
به کوی عشق کنون گرم می‌کنم جا را
گشاده روئی ساحل به کار ما نیاد
سرشک برد به ساحل سفینهٔ ما را
اگر به بادیه‌گردی نمی روم، چه عجب
جنون من نشناسد ز شهر صحرا را
دلم گرفت ازین خلق، خضر راهی کو؟
کزو نشان طلبم آشیان عنقا را
کلیم هر سر مویت فتیلهٔ داغی است
ز بسکه سوز درون گرم کرده اعضا را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.