راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۸

به‌غیر خانهٔ زنجیر و دیدهٔ تَرِ ما

به‌غیر خانهٔ زنجیر و دیدهٔ تَرِ ما
کدام خانه که ویران نگشت بر سر ما؟
به‌حیرتم که خبر چون به سنگ حادثه رفت
که صلح کرد می مدعا به ساغر ما
ز گرمی تب ما تا شود طبیب آگه
کفی سپند فشاند به روی بستر ما
به سینه صافی و روی گشاده چون ما نیست
مگیر آینه گو خویش را برابر ما
ازین سرایت سرگشتگی توان دانست
که همچو گردش دام است سیر اختر ما
دل از جفای که نالد شکایت از که کند؟
به شهر طفلان افتاده مرغ بی پر ما
دگر چه بخیه چه مرهم؟ ز هر دو کار گذشت
که زخم همچو قفس گشت دور پیکر ما
کدام بزم طرب را جدا ز روی تو دید
که می ز آب سیه شد به چشم ساغر ما؟
دماغ درد سر دولت از کجاست کلیم؟
گرفتم این‌که هما سایه کرد بر سر ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.