غزل شماره ۴
مَبادت شمعی افروزی که ما را خصمْ بسیار است
مَبادت شمعی افروزی که ما را خصمْ بسیار است
حسودان را از این خلوت چو خارِ چشمْ آزار است
صبا را بی خبر بگذار اگر هم عافیت جویی
که این باد خبرکِش را ندانستن سزاوار است
بیاور جامِ مردافکن که از ترسِ خداترسان
به خلوت کامجو بودن نه کارِ مردِ هشیار است
چنان آهسته نوشانم که آه از جام بَر ناید
که حَدّ ِ شاد نوشی را تحمّل سخت دشوار است
بد اندیش است خوش نامی که عیب از رند می جوید
نظر باز است رُهبانی که از سالوس بیمار است
مرا تدریسِ استادان "الهی عفو" آموزَد
ولی در وقتِ تفسیرش سَری بر منبرِ دار است
شکیب از روی یکرنگی ثنا گوییِ جانان کن
که اینجا در هواداری هوای نفس معیار است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.