غزل اول
خرده سنگی که دل از شیشه فراوان شِکَنَد
خرده سنگی که دل از شیشه فراوان شِکَنَد
هم چنان است که این مُغ بچه پیمان شِکَنَد
خود نفرمود که بر عهدِ گران است هنوز؟
ساعتی بعد چرا عهدِ خود ارزان شکند؟
ناصحی گفت حذر دار از او کز سَرِ زُهد
گاه اربابِ طمع را بُنِ دندان شکند
گر عیار و شرفِ عهد نداند چه عجب
پدرش حرمتِ ممنوعهِ رضوان شکند
صبر می دار و توکّل که بر احوالِ قدیم
عاقبت یادِ گنه توبه ایشان شکند
طاق را آیِنه آرای که این فخرفروش
شانه برگیرد و گیسوی پریشان شکند
اسبِ نَر تازَد و تَردَست به میدانِ هنر
شیشهِ عمرِ غم از ضربتِ چوگان شکند
قامتِ لاله وشان گرچه بلند است شکیب
چون غرور از مَدَدِ وسوسه آسان شکند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.