راز سخن

لالایی

هیس!

هیس!
لولوی شب
یک پا به روی قلهٔ کوهی نهاده است،
یک پا به روی دشت.
شیرینِ من؛
لالا-لالای...
گریه نکن.
بابات رفته، تا که برای تو آورد،
خورشید را.
شیرین من؛
لالا-لالای
گریه نکن.
فردا
بابات با ستارهٔ سرخِ سپیده دم
همراه با بهار
می آید و برای تو می آورد،
خورشید را.
شیرین من؛
لالا- لالای...

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.