راز سخن

آواز قناری تنها

رفتم کنار پنجره، دیدم:

رفتم کنار پنجره، دیدم:
در پشت میله ها
سر را
در زیر بال برده قناری، چنان که من
پنداشتم
آن را رفیق کوچک من امروز
از دست داده است.
آخر چه روی داده، قناری! چه روی داد؟
او را صدا زدم
وقتی که بغض، راه گلوی مرا گرفت
سر را بلند کرد
آهی کشید و گفت:
لعنت به دست سرد و زمخت شکارچی
لعنت به این قفس
اکنون
در این مکان
انگیزهٔ ادامهٔ هستی برای من
یک مشت خاطره
مشتی تداعی است.
آنگاه
سر را، دوباره زیر پر و بال خویش برد.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.