راز سخن

گورستان

گفتم کنار بقعهٔ خاموش بی قرار:

گفتم کنار بقعهٔ خاموش بی قرار:
«خوشبخت کیست؟»
پیری که خسته، پای چناری نشسته بود
با دست خود اشاره به آن دور کرد و گفت:
«خوشبخت اوست!»
کردم نگاه با چه شعف
اما دیدم
در وسعتِ غم آورِ گورستان
یک مرده را که قاریِ پیری برای او
در پای گور سورهٔ یاسین می خواند.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.