راز سخن

دور از سواد شهر

جنگل

جنگل
و یک پرنده
که افشانده بال، بر سر جنگل
جنگل، اما، تمام برف...
من،
با چوب دست گردوی خود در مشت
در واپسین تلاش...
دور از سواد شهر
از زوزهٔ مداومِ گرگ گرسنه ای
آنک
درهم دوباره نقش قدم های خسته ام
در برف...

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.