عقاب
شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان بر قلهٔ یک کوه.
گشوده بال پرواز،
نگاه وحشی خود را به سوی بی کران دور.
نمی دانم که این مجروح آیا در چه رویاهای شیرینی است؟
نمی دانم که در آن خطه های بی نهایت دور آیا او چه می بیند؟
نمی دانم چه می خواهد؟
دوباره دسته دسته کرکسان در آسمان ها بال افشانند.
ندارد او – دریغا! - طاقت پرواز.
شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان و همچنان بر قلهٔ یک کوه.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.