راز سخن

شباهت

دست خسته ام

دست خسته ام
تا دریچه را زهم گشود
ناگهان به من
شبِ پر از ستاره ای
درود گفت.
در سکوت شب؛
- من که مست باده ام
من که
مثل چشمه صاف و ساده ام -
با تو ای عزیز!
با ستاره ها و مرغ حق
با نسیم شب، که در ترنم است
حرف می زنم.
دوستان من!
درد من
مثل درد غربت است.
مثل درد آدمی که
مرگ بهترین رفیق خویش را بچشم دید...
نه...
یقین که اشتباه می کنم،
درد من، به هیچ درد دیگری شبیه نیست
جز به درد من.
مثل خشم من، به خشم من.
مثل مشت من، به مشت من.
من بجز خودم
شبیه هیچ کس
بروی خاک نیستم.
پای پنجره، نشسته ام.
خسته ام.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.