راز سخن

آتش بی دود

شد تیره در هوای تو شمع وجود ما

شد تیره در هوای تو شمع وجود ما
اشکی به دیدهٔ تو نیاورد دود ما
رفتی ز دست ما و نمردیم ای دریغ
تا چیست بی‌وجود تو سود وجود ما
ما موج کوچکیم و درین بحر بی‌کران
نادیده ماند قوس نزول و صعود ما
غیر از دلی شکسته و دستی شکسته‌تر
در ما چه دیده بهر حسادت حسود ما
سودی نهفته در دل هر ذره‌ای است لیک
در خوابگاه نیستی آسوده سود ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.