راز سخن

بدست من که نیست

خواهم از عشقش نگه دارم ولی

خواهم از عشقش نگه دارم ولی
اختیار دل به دست من،که نیست
جان ز مهرش روشن است،اما چه سود
دیده‌ام از روی او روشن،که نیست
با چه امیدی بخندد غنچه‌ام
آن گل خندان درین گلشن،که نیست
صبر تا کی جویم از یک قطره خون
آخر این دل کوهی از آهن،که نیست
با کدامین آب شویم سینه را
در دیارم چشمهٔی روشن،که نیست
از چه رو برچیده دامان مانده سرو
گفتگو از پاکی دامن،که نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.