راز سخن

بخت گریان

به بزم خود گرچه راهی ندادی

به بزم خود گرچه راهی ندادی
ز باغ وصالم گیاهی ندادی
سلامی ز رافت پیامی ز زحمت
به سالی نگفتی به ماهی ندادی
هنوزت ز جان و ز دل دوست دارم
گرم ارزش پرّ کاهی ندادی
تو ای عشق،ای چشمهٔ آرزوها
به من غیر اشکی و آهی ندادی
مرا یک نفس بهره ای بخت گریان
ز لبخند وحشی‌نگاهی ندادی
جهانا نه بر من که بر مقبلان هم
درین عرصه آرام‌گاهی ندادی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.