راز سخن

شمارهٔ ۵۳

مستانه چو از میکده بیرون آید

مستانه چو از میکده بیرون آید
خون دل عاشقان چو جیحون آید
در بزم دگر منت ساقی نکشم
آن مغ بچه تا با لب می گون آید
از باد وزان طره به رویش گویی
بر ملک خطا ز چین شبیخون آید
ای خسرو شیرین دهنان! رحمی کن
تا چند ز دیده اشک گلگون آید
اظهار گر دید وجود در عدم است
هر خنده که از لعل تو بیرون آید
از بس به قدت هلاک ابروی توام
خواهم که «الف» نویسم و «نون» آید
تسلیم غم تو مدعی را نرسد
این کار ز عاشقان مفتون آید
تیری که ز شست ناز لیلی بجهد
بگذار که بر دو چشم مجنون آید
گفتم: که «وفایی» صفت قد تو گوید
گفتا: برو این ز طبع موزون آید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.