راز سخن

شمارهٔ ۸

رفت آن که‌م برِ تو آبی بود

رفت آن که‌م برِ تو آبی بود
یا سلام مرا جوابی بود
از سر ناز و از سرِ کَشّی
هر نفس با منت عتایی بود
در کف من ز دست ساقی وصل
هر زمان ساغر شرابی بود
وعده‌های خوشم همی دادی
آن همه وعده‌ها سرابی بود
روزگار وصال جمله گذشت
گویی آن روزگار خوابی بود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.