راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰

از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت

از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت
هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت
بود روزی آن عنایت‌ها که با ما می‌نمود
خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت
دوش کـآمد با رقیبان مست و خنجر می‌کشید
غیرِ قصدِ کشتنِ ما هیچ مقصودی نداشت
عشق غالب گشت اگر در بزمِ او آهی زدم
کی فروزان گشت جایی کـآتشی دودی نداشت
جایِ خود در بزمِ خوبان شمع‌سان چون گرم کرد
آنکه اشکِ گرم و آهِ آتش‌آلودی نداشت
داشت سودای رخش وحشی به سر در هر نفس
لیک از آن سودا چه حاصل یک دمش سودی نداشت
وحشی از دردِ محبت لذتی چندان نیافت
هرکه جسمی ریش و جان دردفرسودی نداشت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.