شمارهٔ ۸۱
سوزِ تبِ فراقِ تو درمانپذیر نیست
سوزِ تبِ فراقِ تو درمانپذیر نیست
تا زندهام چو شمع از اینم گزیر نیست
هر درد را که مینگری هست چارهای
دردِ محبت است که درمانپذیر نیست
هیچ از دلِ رمیدهٔ ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراقِ تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچ کسم دستگیر نیست
سهل است اگر گهی گذرد در ضمیرِ تو
وحشی که جز تو هیچ کسش در ضمیر نیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.