شمارهٔ ۵۸۹
به هرجا میفروزی چهره، آتشخانه میسازی
به هرجا میفروزی چهره، آتشخانه میسازی
به هر جانب نظر میافگنی، میخانه میسازی
نگار من به رنگ شعله، خشک و تر نمیدانی
بهار من، به هرکس میرسی، دیوانه میسازی
نگه میدارد از دور، آتش حسنت اسیران را
تو آن شمعی که فانوس از پر پروانه میسازی
به بیداری هم آن، چشم سیه در خواب میباشد
مگر احوال بختم، پیش او افسانه میسازی؟!
نمیآمیزد آن زلف سیه از سرکشی با ما
گرش از استخوان سینه ما شانه میسازی
ندانم آتش سوزنده یا سیل بهارانی
که هرسو میخرامی، عالمی ویرانه میسازی
تو ای گنج روان عاشقان، از بس گرانقدری
به هر ویرانهای پا میگذاری، خانه میسازی
من از بهر تو، با ناسازی ایام میسازم
تو ای ناساز، میسازی به واعظ، یا نمیسازی؟!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.