راز سخن

شمارهٔ ۵۴۳

می‌تراود التفات از جبههٔ پرچین او

می‌تراود التفات از جبههٔ پرچین او
جوهر و آیینه باشد شوخی و تمکین او
بس که دارد نازکی، کار مکیدن می‌کند
چشم اگر بردارم از لعل لب شیرین او
خضر را عمر ابد از یک دم آب زندگی‌ست
تا قیامت زنده‌ایم از صحبت دوشین او
می‌تواند دشت را از گریه گلریزان کند
چشم پاک من شود گر یک نظر گلچین او
صورت آیینه زانوی خویشم تا سحر
نیست گر واعظ شبی زانوی من بالین او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.