راز سخن

شمارهٔ ۴۶۴

چشم پیکانت، نگاهی کرده روزی سوی دل

چشم پیکانت، نگاهی کرده روزی سوی دل
زحم هرگز بر ندارد چشم خویش از روی دل
بسکه طومار سخن پیچیده در دل مانده است
تارها شد از زبانم، باز گردد سوی دل
یاد شوخی های مژگان تو بیدارش کند
گر شود بالین بخت خفته ام زانوی دل
استخوانم از فشار تنگنای روزگار
همچو نقش بوریا جا کرده در پهلوی دل
یک نفس واعظ برو شاگردی آیینه کن
نیک و بد را رو بسوی خود کن، از یکروی دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.