شمارهٔ ۴۴۶
ماند ز تاب و تب بدل زار من چراغ
ماند ز تاب و تب بدل زار من چراغ
گویا که دیده است رخ یار من چراغ
افتد ز پای، بسکه خراب فتادن است
گر افگند فروغ بدیوار من چراغ
آید چو او ببزم، نماند ز من اثر
ز آن رو که ظلمتم من و، دلدار من چراغ
هرشب بود ز گریه خونبار و اضطراب
همچشم من پیاله و، همکار من چراغ
چون دیده یی که وا نتوان کرد در غبار
روشن نمیشود ز شب تار من چراغ
پیچد ز روز تیره من، بر خود آفتاب
سوزد بسوز سینه افگار من چراغ
واعظ ز فیض یاد رخ آتشین دوست
هرگز نخواسته است شب تار من چراغ
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.