شمارهٔ ۴۴۳
کسی ز خلق نباشد، چو خسروان قانع
کسی ز خلق نباشد، چو خسروان قانع
که گشته اند بدنیا، ز ترک آن قانع؟!
زدست طعنه مجنون، چه سان رهد عقل؟!
که شد بسقف گل، از سقف آسمان قانع
خورد بنانخورش عزت قناعت نان
کسی که گشته ز دنیا به نیم نان قانع
بصدر خانه ء دلها همیشه جا دارد
شود ز صدر کسی گر بآستان قانع
بجامه چرکنی جسم بایدش تن داد
هر آنکسی که ز جانان شود بجان قانع
سخن چو از دو زبانی رود نکوتر پیش
قلم نگشته از آن رو بیک زبان قانع
هزار تیر ملامت خریده بر دل ریش
مصاف دیده نگردیده بیک کمان قانع!
دگر چگونه کند دعوی خرد واعظ
که گشته است ز صحرا بخان و مان قانع؟!
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.