راز سخن

شمارهٔ ۴۳۰

ای خوشا عزلت، که گردیم از در دلها خلاص

ای خوشا عزلت، که گردیم از در دلها خلاص
ما ز روی مردم و، مردم ز روی ما خلاص
هست تا دل با غم عالم سرو کارش، بجاست
کشتی از رفتن نگردد هرگز از دریا خلاص
روی آسایش نمی بیند دل پر آرزو
خانه زنبور، هرگز نیست از غوغا خلاص
میرسد از پی برات خط بنقد طاقتم
تا زدست انداز زلفش، میکنم خود را خلاص
در قیامت هم مکن واعظ خلاصی آرزو
تا نسازی خویش را ز اندیشه دنیا خلاص

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.