راز سخن

شمارهٔ ۳۶۰

خرد بگیر سر خود، که یار می‌آید

خرد بگیر سر خود، که یار می‌آید
جنون تهیه خود کن بهار می‌آید
بهار، دلبری از نو بهار من دارد
که پا ز لاله و گل در نگار می‌آید
عجب مدار که گرداب گردباد شود
کنون که کشتی ما بر کنار می‌آید
جز اینکه کس نگذارد وجودشان هرگز
دگر ز مردم عالم چه کار می‌آید؟!
گذشته لعل لب او به خاطرت واعظ
که گوهر سخنت آبدار می‌آید!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.