راز سخن

شمارهٔ ۲۹۸

به خود دم تا فرو بردم، سخن شد

به خود دم تا فرو بردم، سخن شد
به دل تا گریه دزدیدم، چمن شد
ز ترک کام، گردد کام حاصل
ز خاموشی توان صاحب سخن شد
ز پس آیینه سانم آشنا رو
بهر خلوت که رفتم، انجمن شد
در صد حرف، برمن بسته گردید
خموشی تا مرا قفل دهن شد
ترقی، از سفر، در گردباد است
تنزل کار گرداب از وطن شد
چنان واعظ اسیر قید هستی است
که نتواند دمی از خویشتن شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.