شمارهٔ ۲۴۶
بسرمه نرگس او الفت دگر دارد
بسرمه نرگس او الفت دگر دارد
دگر چه فتنه ندانم که در نظر دارد
چو تار زلف که از شانه اش فزاید حسن
ز بهله موی کمر جلوه دگر دارد
برحم خویش بگو تا کناره بگزیند
که ابر دود دلم بارش اثر دارد
نه ناله سرسنگ است اشک گلرنگم
که ریشه همچو رگ لعل در جگر دارد
نگه نکردن او سوی ما، بس است دلیل
که با شکسته دلان گوشه نظر دارد
رود بدیدن خود از دل چو آینه اش
چو دوست واعظ ما را ز خاک بردارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.