راز سخن

شمارهٔ ۱۵۱

غازه را آتش از آن چهره دگر در جان است

غازه را آتش از آن چهره دگر در جان است
حوض آیینه ز رخسار تو گلریزان است
در نظر مد نگاهیست که خوابانده ز شرم
چه رساییست که با قامت آن مژگان است
چون وفا، پیشه عشق است و جفا شیوه حسن
من همه اینم و، آن شوخ سراپا آن است
فیض، پروانگی محفل ما چون نکند؟
که چراغش ز صفای قدم یاران است
میکند ناله جانسوز تو آخر کاری
ای دل آسوده نشین، مرد تو در میدان است
در جهان گردد افکار تو هر سو، چه عجب؟
زآنکه گفتار تو واعظ گهر غلتان است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.