راز سخن

شمارهٔ ۱۷۶

می‌آمد و خلق شهر در پی

می‌آمد و خلق شهر در پی
وز شرم روان ز عارضش خوی
دزدیده به سوی من نظر کرد
کز دوست مباش بی‌خبر هی
در حال و ان یکاد برخواند
هر کس که نظر فکند بر وی
خوبان جهان کمر ببستند
در خدمت سرو دوست چون نی
زاهد چو لبش بدید می‌گفت
من توبه نمی‌کنم از این می
هر جا که فتاد عکس رویش
گلزار همی شکفت در پی
می‌رفت و همام در پی او
فریادکنان که هجر تا کی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.